دوستانه

متن مرتبط با «فریدون مشیری شعر» در سایت دوستانه نوشته شده است

فریدون مشیری

  • نیلوبلاگ

    « فریدون » این تویی؟ یا نقش دیوار، نه رنگ است این که بر رخسار داری ز سیمای غم انگیز تو پیداست، که در سینه دلی بیمار داری خطوط دفتر پیشانی تو، حکایت گوی روحی دردمند است نگاه گرم و جاندار تو اکنون نگاه آهویی سر در کمند است چرا دیگر در این چشمان خاموش، نمی بینم نشاطی از جوانی؟ نگاه بی فروغ و بی زبانت، نمی خندد به روی زندگانی تو را زان مشت و بازوی توانا؛ چه غیر از استخوان و پوست مانده؟ اگر هم نیمه جانی هست باقی، به عشق و آرزوی دوست مانده مکن پنهان،ز رخسارت هویداست، که شب را تا سحر بیدار بودی تو را عشق این چنین بر باد داده، مگر از زندگانی بیزار بودی؟ هوای دلبری داری و شک نیست، که تیر عشق بر جانت نشسته دل شیدای تو پیوسته با دوست، به عشق دوست از عالم گسسته تو را گر عشق جان تازه بخشید، شرار رنج ها ب...

    ادامه مطلب
  • همیشه این شعر رو خیلی دوست داشتم

  • نیلوبلاگ

    قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشهی عشق قهرمانان را بیدار کند. قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید، همچنان خواهم راند. نه به آبیها دل خواهم بست نه به دریا – پریانی که سر از آب بدر میآرند و در آن تابش تنهایی ماهیگیران میفشانند فسون از سر گیسوهاشان. همچنان خواهم راند. همچنان خواهم خواند: «دور باید شد، دور. مرد آن شهر اساطیر نداشت. زن آن شهر به سرشاری یک خوشهی انگور نبود. هیچ آیینهی تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد. چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود. دور باید شد، دور. شب سرودش را خواند، نوبت پنجرههاست.» همچنان خواهم خواند. همچنان خواهم راند. پشت دریاها شهری است که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است. بامها جای کبوترهایی است، که به فوا...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    فریدون مشیری | فریدون مشیری ریشه در خاک | فریدون مشیری شعر |